| يك مرد تنها |
|
-Thursday, October 31, 2002
● آنان كه محيط فضل و آداب شدند
........................................................................................در جمع كمال شمع اصحاب شدند ره زين شب تاريك نبردند به روز گفتند فسانه اي و در خواب شدند يك چند به كودكي به استاد شديم يك چند ز استادي خود شاد شديم پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد چون آب بر آمديم و چون باد شديم از خيام □ نوشته شده در ساعت 10/31/2002 توسط يك مرد تنها -Wednesday, October 30, 2002
● امروز برگ درختها توجه من را به خود جلب كرد بعضي از انها رنگ و طرح بكر و قشنگي دارند از اين برگها خيلي خوشم آمد
........................................................................................
بنظر شما قشنگ نيستند؟ □ نوشته شده در ساعت 10/30/2002 توسط يك مرد تنها -Tuesday, October 29, 2002
● ميگن يك كلاغ سياه مرده
........................................................................................اما من باور نميكنم مگر كلاغها هم ميميرند شايد دلش واسه پرواز تنگ شده پر كشيده و پرواز كرده كاشكي بازم براي ما مينوشت جاش خاليه □ نوشته شده در ساعت 10/29/2002 توسط يك مرد تنها -Monday, October 28, 2002
● امروز روز خوبي بود تقريبا به كارهايي كه ميبايست انجام مي دادم رسيدم ساعت 8 رسيدم خانه .كتاب تازه اي كه شروع بخواندن آن كردم تمركزي بيش از حال امشب من لازم دارد بنابراين امشب ميخواهم تلويزيون تماشا كنم و همينطور مجله فيلم آبان كه ديروز گرفتم بخوانم.تازگيها روزنامه كمتر وقت پيدا ميكنم بخوانم واز اخبار بيخبرم از وضع بازار بورس و قيمت سهام هم چند روزي بي خبرم. فردا هم روز پركاري دارم دارم سفرم را هي عقب مي اندازم ميترسم آخرش از خير آن بگذرم.
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 10/28/2002 توسط يك مرد تنها -Sunday, October 27, 2002
● خبر بد:مهندس فياض مدير اسبق گروه مكانيك دانشگاه آزاد كرمان بهمراه همسر وفرزندانش در جاده كرمان بم بعلت تصادف فوت كرد(كردند).پايان زندگي يك خانواده همگي با هم خيلي خبر تلخي است.خدا همگي آنها را بيامرزد وبه بازماندگان آنها صبر عطا كند.اين اتفاق چهارشنبه رخ داده اما من امروز يكشنبه خبردار شدم.مهندس فياض استاد چند درس من در دانشگاه بود ورييس گروه مكانيك در زمان دانشجويي من بنابراين با آن مرحوم تماس زيادي داشتم وبرخوردهاي خوب او ولبخند هميشگي كه برچهره داشت در ذهن من حك شده وواقعا حيف كه ديگه چنين استادي نداريم انسان خوبي كه يادش در خاطر همه ما شاگردانش باقي خواهد ماند .روحشان شاد باد
□ نوشته شده در ساعت 10/27/2002 توسط يك مرد تنها
● خستگي زياد آنقدر زياد كه حتي خواب هم نميرم.اين چند روز خيلي تلاش كردم تا كارهايم را رديف كنم تا با خيال راحت به سفر بروم واين كار باعث شده تا راحتي نداشته باشم البته اين كارها انجامش خيلي لازم بود . كيف هم داشت سروسامان دادن به كارها باعث شد به حسابهايم برسم و ببينم كجايم بگذريم......
........................................................................................رفتار آدمها بعضي وقتها خيلي عجيب ميشود نميدانم موقعيتهاي مختلف باعث اين كار مي شود يا شخصيتهاي آنها اينقدر متزلزل است كه پشت پا به همه آنچه كه قبلا ادعا ميكردند ميزنند و اصلا منكر آن حرفها ميشوند. خيلي راحت با احساس آدمها بازي ميكنند و خودشان را از قماش ديگري ميدانند . □ نوشته شده در ساعت 10/27/2002 توسط يك مرد تنها -Saturday, October 19, 2002
● نكته:چند روز فرصت دارم تا كارهاي عقب افتاده ام را انجام دهم و بعد يك سفر كوتاه به چند شهر و تجديد نيرو براي ادامه مسيرزتدگي.
........................................................................................امروز:صبح زود بيدار شدم تا به موقع به سر قرار برسم .مي خواهم كارگرانم را عوض كنم براي همين با چند نفر براي كار كردن بايد صحبت ميكردم تا ظهر معطل آنها بودم و بعد از صحبت با آنها قرار شد با آنها تماس بگيرم كه كي بيايند.عصر هم از دست يكي از اقوام كه توقع بيجايي(يك خانه مجاني براي نوهش خانه اي كه مال من نيست حتي قابل زندگي نيست اما او باور نميكند) از من دارد اول به بحث با او گذشت بعد هم به فرار از دست او بطرق مختلف(مثل خاموش كردن موبايل). واما شب طبق معمول به گشت وگذار در وب وخواندن وبلاگهاي مورد علاقه ام وتماشاي تلويزيون .كلا از كارهاي امروزم راضيم. □ نوشته شده در ساعت 10/19/2002 توسط يك مرد تنها -Friday, October 18, 2002
● حسرت روزهاي گذشته.............
........................................................................................شروع زندگي جديد تنها اما اميدوار ادامه دادن واصرار نوشتن خيلي سخت نيست اما وقتي مينويسم خيلي خسته ميشم آنچه كه برام خيلي سخت است اينه آيا آنچه كه مينويسم واقعا آن چيزي است كه ميخواهم يا نه. يا به عبارت ديگر آيا مي توانم افكارم را بصورت نوشته در بياورم يا نه . اما اميدوارم وادامه ميدهم ومطمن هستم كه با نوشتن خودم را بيشتر خواهم شناخت. □ نوشته شده در ساعت 10/18/2002 توسط يك مرد تنها
|