| يك مرد تنها |
|
-Wednesday, January 18, 2006
● سلام
........................................................................................بعد دو سال دوباره اینجا می نویسم دو سال تلخ و شیرین □ نوشته شده در ساعت 1/18/2006 توسط يك مرد تنها -Saturday, February 14, 2004
● سلام
........................................................................................در زلزله پنج دي حدود چهل هزار نفر كشته شدند و ديگه حالي براي نوشتن نبود. امروزم كه مينويسم براي اينه كه ياد آن لحظه زلزله برام دوباره زنده شد ولي بعدا بيشتر مينويسم □ نوشته شده در ساعت 2/14/2004 توسط يك مرد تنها -Friday, December 26, 2003
● سلام
........................................................................................امروز حدود ساعت 5ونيم صبح جمعه زلزله شديدي كرمان را لرزاند انشاالله كه تلفات و خرابي نداشته باشد. □ نوشته شده در ساعت 12/26/2003 توسط يك مرد تنها -Wednesday, November 12, 2003 ........................................................................................ -Sunday, October 12, 2003 ........................................................................................ -Sunday, October 05, 2003
● سلام
........................................................................................از فردا كار من شروع ميشود، وحدودا ده روز طول ميكشد □ نوشته شده در ساعت 10/05/2003 توسط يك مرد تنها -Thursday, September 04, 2003 ........................................................................................ -Tuesday, April 08, 2003
● سلام
........................................................................................الان تهران هستم وتا چند روز اينجا مي مانم . الان از فرودگاه مي آيم ،مادرم امشب از طريق هلند رفت آمريكا پيش خواهرم . بازم تنها شدم □ نوشته شده در ساعت 4/08/2003 توسط يك مرد تنها -Saturday, February 01, 2003
● سلام
........................................................................................يكسري عكس از يكسري انسانهايي كه حالا گاو ميچرانندو براي عزراييل دلالي ميكنند را چند روز پيش داشتم بهمراه يكسري انسانها ميديدم، زمان چه زود ميگذرد!! اين انسانها عكسشان را اگر حوصله كنم و خودشان اجازه بدهند در اينجا خواهند ديد، پس اي انسانها منتظر باشيد □ نوشته شده در ساعت 2/01/2003 توسط يك مرد تنها -Tuesday, January 21, 2003
● سلام
........................................................................................ديروز مشهد برف خوبي آمد وهمه جا سفيد شده جاي همه خالي براي من كه برف نديده ام خيلي حال ميداد، درختها سفيد پوش شده اند . اما همه جا احتمال ليز خوردن هست □ نوشته شده در ساعت 1/21/2003 توسط يك مرد تنها -Monday, January 20, 2003
● سلام
........................................................................................امروز همه همراهيانم رفتنند كرمان و من تنها شدم، مثل هميشه..... □ نوشته شده در ساعت 1/20/2003 توسط يك مرد تنها -Sunday, January 19, 2003
● سلام
........................................................................................من مشهد هستم البته پنجشنبه از تهران به مشهد آمدم ، مادرم و دوتا از خواهرام قبلا آمده بودند كه البته يكي از خواهرام رفت تهران ، دانيال و سينا هم هستند. خيلي تاحالا خوش گذشته جاي همگي خالي ، امشب امير محمد براي اولين بار غلت زد اينم آخرين خبر.براي همه دعا ميكنم. □ نوشته شده در ساعت 1/19/2003 توسط يك مرد تنها -Sunday, December 22, 2002
● هندوانه يلدا
![]() □ نوشته شده در ساعت 12/22/2002 توسط يك مرد تنها
● سلام
........................................................................................برعكس تهران ، كرمان خيلي گرم و آفتابيه اصلا باورم نميشد ، اما شب يلدا خوب برگذار شد همه آمده بودند و طبق معمول شومينه رو روشن كرديم وهندوانه خورديم و حرف زديم و خنديديم ، خيلي خوش گذشت و جاي بعضي ها خالي بود . امسال ستاره هاي ميهماني يلدا امير محمد و امير علي بودند اينها هم چندتا عكس از آتش يلدا و هندوانه يلدا و امير علي در اولين حضورش در خانواده. آتش گرم يلدا
□ نوشته شده در ساعت 12/22/2002 توسط يك مرد تنها -Friday, December 20, 2002
● سلام
........................................................................................من تهرانم ولي انشاالله فردا دارم ميرم كرمان، چون فردا شب يعني شب يلدا ميهمان داريم مثل سالهاي قبل ،اما ميهماني فردا چند تا فرق دارد اول اينكه مثل سال قبل ديگه پدرم بين ما نيست دوم اعضاي جديد خانواده يعني امير محمد پسر خواهرم و امير علي پسر ، پسرعموم ، سوم اين ميهماني جاي بحث راجع به مجلس بله برون اولين نسل سومي خانواده كه قراره 12 دي باشه، اين بچه ها ماشاالله خيلي فعالند اين هنوز دانشگاهش رو هنوز تمام نكرده كه دلش پيش يكي از همكلاسيهايش گير كرده و ميخواد نامزد كنه ، ببينيم چه ميكنه انشاالله خوسبخت بشه. برف اينجا خيلي حال داد ، اين چند روز كه ميرفتم بيمارستان ميلاد كمك يكي از دوستام براي نصب يك دستگاه پزشكي صحنه هاي زيبايي ميديدم يكي از آنها آدم برفي بود كه تكنيسينهاي برق بيمارستان ساخته بودند (از بيكاري گر چه برق بيمارستان چند بار رفت وژنراتور ها روشن ميشد) و بعد كه با قيافه گرفته خودشان آنرا خراب كردند، كه حتما به آنها گفته بودند اينكار را بكنند. بهر حال اين چند روز كه خوش گذشت تا بعد .. □ نوشته شده در ساعت 12/20/2002 توسط يك مرد تنها -Monday, December 09, 2002
● چون چرخ بكام يك خردمند نگشت
........................................................................................خواهي تو فلك هفت شمر خواهي هشت چون بايد مرد وآرزوها همه هشت چون مور خورد به گور و چه گرگ به دشت گر من ز مي مغانه مستم هستم گر كافر و گبر و بت پرستم هستم هر طايفه اي بمن گماني دارد من زان خودم چنان كه هستم هستم خيام □ نوشته شده در ساعت 12/09/2002 توسط يك مرد تنها -Tuesday, December 03, 2002
● سلام
........................................................................................هوا چقدر سرد شده، امروز چند تا واژه به لغت نامه كرماني اضافه كردم. ببينيد ونظر بدهيد. □ نوشته شده در ساعت 12/03/2002 توسط يك مرد تنها -Saturday, November 30, 2002
● سلام
........................................................................................نميدانم اين سرماخوردگي با من چكاركرده كه اينقدر شعري شدم و توي اينترنت هم دنبال شعر ميگردم، توي سايت غزل امروز چند تا غزل خوب پيدا كردم . همسايه همسايه گان دكان مرا هم فروختند با مال خويش آن مرا هم فروختند با شاخه هاي مرده و مردود شمع خود قنديل كهكشان مرا هم فروختند تنديس كوه را چو شكستند لاژورد تقديس آسمان مرا هم فروختند بعد از كفن فروشي بسيار آمدند آوار استخوان مرا هم فروختند بر بامداد خانه ء من پا به پاي شب رفتند و نردبان مرا هم فروختند سميع حامد خزف و گهر طعنه برخسته رهروان نزنيد بوسه بر دست رهزنان نزنيد چون کمان کهنه شد، کمانش پير به هدف تير ازآن کمان نزنيد تکيه بر زنده گان کنيد ای قوم تاج بر فرق مردگان نزنيد هيچگاهی خزف گهر نشود خاک در چشم مردمان نزنيد چون خود ازهمرهان قافله ايد همرهء دزد کاروان نزنيد باده با دوست در عيان چو خوريد لقمه با غير در نهان نزنيد صدف همه جا دکان رنگ است همه رنگ ميفروشند دل من به شيشه سوزد همه سنگ ميفروشند به کرشمه يی نگاهش دل ساده لوح ما را چه به ناز ميربايد چه قشنگ ميفروشد شرری بگير و آتش به جهان بزن تو ای آه ز شراره يی که هر شب دل تنگ ميفروشد به دکان بخت مردم کی نشسته است يارب گل خنده ميستاند غم جنگ ميفروشد دل کس به کس نسوزد به محيط ما به حدی که غزال چوچه اش را به پلنگ ميفروشد مدتيست کس نديده گهری به قلزم ما که صدف هر آنچه دارد به نهنگ ميفروشد ز تنور طبع فانی تو مجو سرود آرام مطلب گل از دکانی که تفنگ ميفروشد رازق فانی از وبلاگ غزل امروز از وبلاگهاي افغان □ نوشته شده در ساعت 11/30/2002 توسط يك مرد تنها -Friday, November 29, 2002
● سلام
بازم يك جمعه ديگه و حال وهواي جمعه ، كارها دارن يواش يواش سروسامان ميگيرند و خيال من هم راحتتر ميشه، اشتراك اينترنت من هم تمام شده واز اينترنت كارتي استفاده مي كنم . سرماخوردگي من هم بدتر شده و سينه ام درد ميكنه شايد شنبه نتونم روزه بگيرم، امشب باز از خيام خواندم ولذت بردم ، شعر خواندن تنها و در سكوت حال عجيبي داره ، شعرهاي شاعراي محبوب من از قبيل خيام، فردوسي، حافظ و...... هركدام در موقعي به من انرژي ميدهند و در وقتي ديگر نه ، بيتي در نظرم در مواقعي شاهكار بنظر مي آيد و در وقتي ديگر فقط يك بيت عادي ، بنابراين وقت شعر خواندن چندتا كتاب شعر بايد كنار دستم باشد ،الان هم شاهنامه و رباعيات خيام كنارم هستند و از خواندنشان لذت ميبرم شما چطور؟ در جنگ تورانيان و ايرانيان هنگام رزم رستم با اشكبوس وقتي كه اشكبوس رهام را ميكشد ، رستم پياده به جنگ او ميرود يكي تير در دست رنگ آبنوس خراميد و آمد بر اشكبوس خروشيد كاي مرد جنگ آزماي هم آوردت آمد مرو باز جاي كشاني بخنديد و خيره بماند عنانرا گران كردواو را بخواند بدو گفت خندان كه نام تو چيست تن بي سرت راكه خواهد گريست تهمتن چنين داد پاسخ كه نام چه پرسي كه هرگز نبيني تو كام مرا مام من نام مرگ تو كرد زمانه مرا پتك ترگ تو كرد كشاني بدو گفت بي بارگي بكشتن دهي تن به يكبارگي تهمتن چنين داد پاسخ بدوي كه اي بيهده مرد پر خاشجوي پياده نديدي كه چنگ آورد سر سركشان زير سنگ آورد بشهر تو شيروپلنگ و نهنگ سوار اندر آيند هرگز بجنگ هم اكنون ترا اي نبرده سوار پياده بياموزمت كارزار پياده مرا زان فرستاد طوس كه تا اسب بستانم از اشكبوس ....................................... من كه از خواندن اين ابيات حسابي كيف ميكنم ، واقعا زيبا هستند، زيبا محكم و حماسي. □ نوشته شده در ساعت 11/29/2002 توسط يك مرد تنها
● سلام
........................................................................................يك كرموني ميره تهرون ، توي يك پيتزا فروشي و مينشينه و به گارسونه ميگه : هي آقا يك پيتزا ور(1) من بيار گارسونه ميگه: آقاي عزيز ما اينجا پيتزا پپروني ، مخلوط، مخصوص، قارچ و... داريم اما پيتزا ورمن نداريم كرموني به ميزهاي اطرافش اشاره ميكنه و ميگه: اَِهِه ، چطور ور اين (2) دارين ، ور اون (3) دارين ، ور من ندارين!!!!! 1-ورمن = براي من 2- وراين = براي اين 3- ور اون = براي اون □ نوشته شده در ساعت 11/29/2002 توسط يك مرد تنها -Wednesday, November 27, 2002
● سلام
........................................................................................اي صاحب فتوا از تو پر كارتريم با اين همه مستي ز تو هشيار تريم تو خون كسان خوري و ما خون رزان انصاف بده كدام خونخوارتريم خيام □ نوشته شده در ساعت 11/27/2002 توسط يك مرد تنها -Saturday, November 23, 2002
● از يك دختر كرموني ميخوان چهارتا پستاندار را نام ببره ميگه: خارم(1) و مارم(2) وفالو(3) زن برارم(4) وخودم دارم درميارم .
........................................................................................1-خواهرم 2-مادرم 3-فاطمه 4-زن برادرم □ نوشته شده در ساعت 11/23/2002 توسط يك مرد تنها -Wednesday, November 20, 2002
● سلام
........................................................................................بالاخره ديشب برگشتم كرمان ، امروز( سه شنبه ) تقريبا هيچ كاري نكردم چون اينجا هيچ چيز تغيير نكرده و فكر نكنم بعد از اين هم تغيير بكند ، اما فردا خيلي كار دارم بايد يكسر برم رفسنجان ، اونجا هم كه يك عالمه كار دارم يك مانيتورال سي دي 15 اينچ ال جي براي عباس از تهران خريدم كه بايد اونهم براش ببرم ، دعوت افطار چهارشنبه عباس هم كه تماس گرفت و كنسل كرد ،خواهرم هم كه كامپيوترش را از رضا نگرفته كه من بايد بگيرم يك سر بايد شركت برم ببينم پول ميده يا نه ،با حسين بايد تماس بگيرم ببينم براي خونه ام مشتري پيدا كرده و با كارهاي صدور سند خانه چكار كرده، يك سري به كارگرها بزنم ببينم در مدتي كه نبودم چكار كردند ومهمتر اينكه پول جور كنم تا طلب كسي كه ازش كود خريدم بدهم.همينها بس نيست!!! البته اين سفر كاري به روزه من نداره چون اونجا متولد شدم اما از افطاري خونه عباس خبري نيست ، شايد رفتم خونه پسر عموم انشاالله كه اون يكي خونه باشه.پس تا فردا............ □ نوشته شده در ساعت 11/20/2002 توسط يك مرد تنها -Saturday, November 16, 2002
● امروز اسباب كشي دوستم تمام شد وبه سلامتي رفت خانه نو، افطار خونش بودم البته براي كمك رفتم اما تقريبا تمام كارها را با كمك خانواده همسرش انجام داده بود ومن موقع خوبي رسيده بودم !!!
........................................................................................اين جمعه حالم كمتر گرفته شد نميدونم شايد براي اينكه سرگرم بودم ودر جمع ولي بهرحال جمعه ، جمعه است و شرايط خودش را دارد وبا تمام روزهاي ديگر فرق دارد وحالگيري وبي حوصله گي و .... فردا شنبه بايد مثلا كار اصلي كه نصب يك دستگاه است را شروع كنيم البته اگر اماده باشند وباز عقب نيفتد ، با كرمان تماس گرفتم دارند از برگشتن من به كرمان نااميد ميشوند ولي انشاالله حتما در اين هفته سفري به كرمان بكنم چون چند كار مهم دارم بايد سري به كارگران بزنم چون خبر موثقي از آنها ندارم خدا ميدونه چكار ميكنند . كارهاي ديگري هم دارم كه بايد انجام بدهم. □ نوشته شده در ساعت 11/16/2002 توسط يك مرد تنها -Friday, November 15, 2002
● سلام
........................................................................................اسباب كشي چقدر سخت است ، اين دوست من آقاي مهندس در حال اسباب كشي و رفتن به خانه جديد است امروز رفتم كمكش يك عالمه كار انجام داده ويك عالمه ديگه كار بايد انجام بده فردا(جمعه) ماشين ميآد براي بردن اسباب من كه دررفتم البته فردا سري ميرنم . اين چند روزه كار زيادي نكردم بجز كتاب خواندن كه البته خيلي خوب بود. از چند روز پيش همه تماس ميگيرند از كرمان كه بيا ،آخه كجا برم!!!!!!!!! كارهاي آنجا مانده ولي فعلا تا چند روز بيخيال بالاخره من كه برميگردم حالا چند روز ديرتر ، ديشب تا دير وقت بيدار بودم اما شبي بايد زود بخوابم تا صبح بتونم زودتربيدار شم برم كمك دوستم . □ نوشته شده در ساعت 11/15/2002 توسط يك مرد تنها -Monday, November 11, 2002
● اين چند روز سعي كردم مفيدتر باشم خواندن كتابها ادامه دارد حالا كتاب سالن 6 ابراهيم نبوي هم اضافه شده مجله فيلم هم كه جاي خودش را دارد ، توي كرمان بعضي وقتها مجله فيلم تمام ميشه و من كه معتاد خواندن آن هستم با چه سختي بايد آن را گير بيارم اما اينجا خيلي اسانتر است ،چون بالاخره در طي مسيرم به خانه از يك كيوسك ميتونم انو بخرم .افطاري امروز براي خودم ماهي درست كردم البته آماده خريده بودم (شنيتسله قزل آلا،اميدوارم درست نوشته باشم)ميخوام به خودم خوب برسم و تقويت كنم. شبها اينجا فرصتهاي خوبي براي فكر كردن دارم ، وقتي به گذشته ها فكر ميكنم ميبينم خيلي اشتباه كردم ، ازدواج در نظر من آنوقتها سنبل عشق بود يعني فكر ميكردم براي ازدواج كردن بايد عاشق بود ومن به زور ميخواستم عاشق زن آينده ام بشم بدون آنكه واقعا عاشق باشم يعني احساس مسوليت ميكردم كه بايد حتما عاشق زنم باشم منظورم دوست داشتن نيست ويا علاقه داشتن بلكه يك عشق ايدآلي است يعني ليلي ومجنون،شيرين و فرهاد . وهمين باعث شكست من(ما)شد چون عشق يك چيز دو طرفه است مثل كاست خاله سوسكه” عشق يك سره باعث دردسره“ . طلب عشق داشتن از كسي كه طبق شرايط سنتي و با تفكرات محدود كه وقتي بزرگترها تصميم گرفتن وصلاح دبدن كه اين وصلت انجام بشه پس اين كار بصلاح است وبايد به گفته آنها احترام گذاشت ،خيلي اشتباه است خيلي .....به انداره گذشت عمر.......
........................................................................................البته منهم بيگناه نيستم چون منم تسليم شدم به خواسته ديگران وبراي جلب رضايت ديگراني كه برايم مهم بودند سعي كردم از دل اين كار يك عشق آتشين بسازم كه اونم كار عبثي بود . بجاي گرفتن يك تصميم درست كاسه داغتراز آش شدم. بعدا در اين باره بيشتر مينويسم. □ نوشته شده در ساعت 11/11/2002 توسط يك مرد تنها -Friday, November 08, 2002
● وقتي فكر ميكنم ميبينم خيلي فرصتها را دارم از دست ميدم ، دارم دوباره تسليم شرايط ومحدوديتهاي اطرافم ميشم نميدانم چرا ؟ بازم ميخواهم همه راضي باشند ، دارم خودم را فراموش ميكنم به همه اجازه ميدهم برايم تصميم بگيرند البته اونها تقصير ندارند من خودم دارم تنبلي ميكنم و به آنها اجازه اينكار را ميدهم . براي خودم ثابت شده كه درستترين تصميم را هميشه خودم گرفتم ولي بازم تنبلي ميكنم آخه چرا...........
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 11/08/2002 توسط يك مرد تنها -Thursday, November 07, 2002
● ماه رمضان شروع شد و كار من سختتر، لااقل قبلا ناهار بيرون ميخوردم شام هم يك چيزي سرهم ميكردم الان روزه ميگيرم و تمام وعده غذايي من همان شام است و بس .حالا خدا پدر اين دوست من را بيامرزه كه خانومش براي امشب افطاري من داده ، خيلي زياده براي سحري هم ميشه خورد يك زرشك پلو با مرغ بدون زرشك خيلي هم خوشمزه است.نصيب ما از اين دنبا تنهايي است وبس...........
........................................................................................امشب حال كتاب خواندن هم ندارم ولي بايد به هر ترتيبي از برنامه خواندن كتاب نزنم . اين چند روز روزنامه هم نخواندم و از اخبار بيخبر . ولي تا دلتان بخواهد توي اينترنت گشت و گذار كردم . □ نوشته شده در ساعت 11/07/2002 توسط يك مرد تنها -Tuesday, November 05, 2002
● يك روز ديگر گذشت ‚ امروز رفتم چندتا سي دي خريدم يك سري برنامه براي pda,palm هنوز نصبشان نكردم اما فكر كنم جالب باشند‚ امروزخيلي راه رفتم از خيابان بهشتي تا ميدان آرزانتين بعدش هم تا نزديكيهاي ونك .امروز پيش مجيد نرفتم يعني نتونستم ،انشاالله فردا .
........................................................................................خواندن كتابها داره خوب پيش ميرود و اميدوارم امشب خانوم بهنود تمام شود .در ضمن سايتي كه ديروز معرفي كردم از وبلاگ دخترك شيطان نقل كردم . □ نوشته شده در ساعت 11/05/2002 توسط يك مرد تنها -Monday, November 04, 2002
● چه عكسهاي قشنگي داره اين سايت
........................................................................................امروز خانه جديد دوستم را ديدم توي صاحبقرانيه ‚ 80 متري رو 52 ميليون تومان خريده ‚پولداره ديگه!!!!!!!!!!! □ نوشته شده در ساعت 11/04/2002 توسط يك مرد تنها -Sunday, November 03, 2002
● بالاخره آمدم تهران ‚ اونم چه آمدني...
........................................................................................اينجا بهترين فرصت براي من است تا چند تا كتاب بخوانم ‚شبها تنها هستم و وقت براي خواندن مهيا كتابهاي دوقرن سكوت زرين كوب و خانوم بهنود كنارم انتظار ميكشند . فردا بعد از كار بايد سري به كتابفروشي ها بزنم ببينم كتاب تازه چي چاپ شده . اينبار موندنم توي تهران معلوم نيست چقدر طول بكشه بنابراين بايد از فرصت استفاده كنم. امروز صبح زود بيدار شدم تا كارهام را رديف كنم يك بسته ميبايست پست كنم ويك محلول شستشوي چشم بخرم وبا ماشينهاي كرايه بفرستم رفسنجان براي رضا ‚ در ضمن بايد وسايلم را هم جمع ميكردم كه اينقدر تنبلي كردم كه چند چيز يادم رفت با خودم بياورم.ساعت 12و20دقيقه پرواز بود اما ساعت يك و ده دقيقه پرواز كرديم چه پرواز كردني بعد از كلي كج ومعوج پرواز كردن و در آمدن سروصداي مسافرها موقع نشستن در مهرآباد درست از روي باند دوباره هواپيما سرعت گرفت و بلند شدويك دور زد بعد نشست وما نفس راحتي كشيديم .بهرحال بخير گذشت. اينجا هم كه ماشاالله آب و هوا(وحوا) بشدت خوب است . عصري گشتي زدم و برگشتم خانه وشامي درست كردم و حالا ميخواهم شروع كنم به خواندن . يادآوري: فرهنگ لغات كرماني را شروع كردم‚امروز فهميدم كه كتابش هم بيرون آمده بنابراين با كتابش را بگيرم چيزي اضافه نمي كنم. □ نوشته شده در ساعت 11/03/2002 توسط يك مرد تنها -Saturday, November 02, 2002
● روزهاي جمعه مخصوصا عصرجمعه براي من دلگيرترين وقتهاست دلم ميگيره بي حوصله ميشم ميخواهم زمان زودتر بگذره. شعرهاي غمگين بيادم مياد نه مي توانم چيزي بخوانم نه چيزي بنويسم .ياد روزهايي مي افتم كه توي خوابگاه شرفي خيابان دمشق با هم اتاقي هام عصرجمعه يا مي نشستيم به صحبت وبحث كه هيچ وقت به نتيجه اي نميرسيد يا مي رفتيم سينما تماشاي فيلم و آدمهاي تماشاچي يا مي رفتيم پارك لاله .حالااز آن همه شور وشوق اثري نيست . آيابقيه بچه ها هم مثل من شدند ؟ نمي دانم چون حالا فقط با يكنفرشان ارتباط دارم كه اون هم مثل منه.بقيه را گم كردم مثل خيلي چيزهاي ديگر توي شلوغي گذشت روزها توي روزمرگيها توي دست و پا زدنهاي تمام نشدني براي مثلا رسيدن به آينده اي خوب وتابناك!!! و حالا فقط از همه آنها يك ياد يك خاطره باقي مانده كه مي ترسم همون هم را فراموش كنم.فراموش كنم لذت خوردن غذاي روز جمعه رو كه معمولا خودمان مي پختيم و بيشتر وقتها هم لوبيا پلو بود چون آسون بود يك كنسرو لوبيا و برنج ويكم روغن وآب.حالا چي از كار در ميآمد با خدا بود.يا ته ميگرفت وبوي سوختگي يا وقت خوردن از توي قاشق آب مي چكيد.ياد آن لحظه ها وآن حالها بخير
........................................................................................افسوس كه بي فايده فرسوده شديم وز داس سپهر سرنگون سوده شديم دردا و ندامتا كه تا چشم زديم نابوده بكام خويش نابوده شديم خيام □ نوشته شده در ساعت 11/02/2002 توسط يك مرد تنها -Thursday, October 31, 2002
● آنان كه محيط فضل و آداب شدند
........................................................................................در جمع كمال شمع اصحاب شدند ره زين شب تاريك نبردند به روز گفتند فسانه اي و در خواب شدند يك چند به كودكي به استاد شديم يك چند ز استادي خود شاد شديم پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد چون آب بر آمديم و چون باد شديم از خيام □ نوشته شده در ساعت 10/31/2002 توسط يك مرد تنها -Wednesday, October 30, 2002
● امروز برگ درختها توجه من را به خود جلب كرد بعضي از انها رنگ و طرح بكر و قشنگي دارند از اين برگها خيلي خوشم آمد
........................................................................................
بنظر شما قشنگ نيستند؟ □ نوشته شده در ساعت 10/30/2002 توسط يك مرد تنها -Tuesday, October 29, 2002
● ميگن يك كلاغ سياه مرده
........................................................................................اما من باور نميكنم مگر كلاغها هم ميميرند شايد دلش واسه پرواز تنگ شده پر كشيده و پرواز كرده كاشكي بازم براي ما مينوشت جاش خاليه □ نوشته شده در ساعت 10/29/2002 توسط يك مرد تنها -Monday, October 28, 2002
● امروز روز خوبي بود تقريبا به كارهايي كه ميبايست انجام مي دادم رسيدم ساعت 8 رسيدم خانه .كتاب تازه اي كه شروع بخواندن آن كردم تمركزي بيش از حال امشب من لازم دارد بنابراين امشب ميخواهم تلويزيون تماشا كنم و همينطور مجله فيلم آبان كه ديروز گرفتم بخوانم.تازگيها روزنامه كمتر وقت پيدا ميكنم بخوانم واز اخبار بيخبرم از وضع بازار بورس و قيمت سهام هم چند روزي بي خبرم. فردا هم روز پركاري دارم دارم سفرم را هي عقب مي اندازم ميترسم آخرش از خير آن بگذرم.
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 10/28/2002 توسط يك مرد تنها -Sunday, October 27, 2002
● خبر بد:مهندس فياض مدير اسبق گروه مكانيك دانشگاه آزاد كرمان بهمراه همسر وفرزندانش در جاده كرمان بم بعلت تصادف فوت كرد(كردند).پايان زندگي يك خانواده همگي با هم خيلي خبر تلخي است.خدا همگي آنها را بيامرزد وبه بازماندگان آنها صبر عطا كند.اين اتفاق چهارشنبه رخ داده اما من امروز يكشنبه خبردار شدم.مهندس فياض استاد چند درس من در دانشگاه بود ورييس گروه مكانيك در زمان دانشجويي من بنابراين با آن مرحوم تماس زيادي داشتم وبرخوردهاي خوب او ولبخند هميشگي كه برچهره داشت در ذهن من حك شده وواقعا حيف كه ديگه چنين استادي نداريم انسان خوبي كه يادش در خاطر همه ما شاگردانش باقي خواهد ماند .روحشان شاد باد
□ نوشته شده در ساعت 10/27/2002 توسط يك مرد تنها
● خستگي زياد آنقدر زياد كه حتي خواب هم نميرم.اين چند روز خيلي تلاش كردم تا كارهايم را رديف كنم تا با خيال راحت به سفر بروم واين كار باعث شده تا راحتي نداشته باشم البته اين كارها انجامش خيلي لازم بود . كيف هم داشت سروسامان دادن به كارها باعث شد به حسابهايم برسم و ببينم كجايم بگذريم......
........................................................................................رفتار آدمها بعضي وقتها خيلي عجيب ميشود نميدانم موقعيتهاي مختلف باعث اين كار مي شود يا شخصيتهاي آنها اينقدر متزلزل است كه پشت پا به همه آنچه كه قبلا ادعا ميكردند ميزنند و اصلا منكر آن حرفها ميشوند. خيلي راحت با احساس آدمها بازي ميكنند و خودشان را از قماش ديگري ميدانند . □ نوشته شده در ساعت 10/27/2002 توسط يك مرد تنها -Saturday, October 19, 2002
● نكته:چند روز فرصت دارم تا كارهاي عقب افتاده ام را انجام دهم و بعد يك سفر كوتاه به چند شهر و تجديد نيرو براي ادامه مسيرزتدگي.
........................................................................................امروز:صبح زود بيدار شدم تا به موقع به سر قرار برسم .مي خواهم كارگرانم را عوض كنم براي همين با چند نفر براي كار كردن بايد صحبت ميكردم تا ظهر معطل آنها بودم و بعد از صحبت با آنها قرار شد با آنها تماس بگيرم كه كي بيايند.عصر هم از دست يكي از اقوام كه توقع بيجايي(يك خانه مجاني براي نوهش خانه اي كه مال من نيست حتي قابل زندگي نيست اما او باور نميكند) از من دارد اول به بحث با او گذشت بعد هم به فرار از دست او بطرق مختلف(مثل خاموش كردن موبايل). واما شب طبق معمول به گشت وگذار در وب وخواندن وبلاگهاي مورد علاقه ام وتماشاي تلويزيون .كلا از كارهاي امروزم راضيم. □ نوشته شده در ساعت 10/19/2002 توسط يك مرد تنها -Friday, October 18, 2002
● حسرت روزهاي گذشته.............
........................................................................................شروع زندگي جديد تنها اما اميدوار ادامه دادن واصرار نوشتن خيلي سخت نيست اما وقتي مينويسم خيلي خسته ميشم آنچه كه برام خيلي سخت است اينه آيا آنچه كه مينويسم واقعا آن چيزي است كه ميخواهم يا نه. يا به عبارت ديگر آيا مي توانم افكارم را بصورت نوشته در بياورم يا نه . اما اميدوارم وادامه ميدهم ومطمن هستم كه با نوشتن خودم را بيشتر خواهم شناخت. □ نوشته شده در ساعت 10/18/2002 توسط يك مرد تنها -Sunday, September 29, 2002 ........................................................................................ -Friday, February 01, 2002 ........................................................................................ -Thursday, January 31, 2002 ........................................................................................ -Saturday, January 05, 2002 ........................................................................................
|